از کجا بايد شروع کرد قصه عشقو دوباره

با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دیده بودمت هزار بار توی رویای قدیمی

از کجا باید شروع کرد قصه عشقو دوباره

 تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره

با لاخره بعد از پانزده ماه اغما از اغما دراومدم نمی دونم چطوری  چرا و واسه چی ولی دوباره برگشتم به زندگی اونم درست امشب  .

این یکسال و اندی بهم خیلی سخت گذشت ولی نمیدونم الان یه حس غریبی اومده سراغم یه احساس کاملا غیر احساسی که توش پر عقله.

با تو فریاد یه عمر رو میکشم تا اوج باور

دلهای ابی همیشه میمونن بی یار و یاور

غربت ارزوهامون دل طاقتو شکونده

نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده

نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه

که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه

الانم که دارم ازش مینویسم میخوام یادم نره که چه احساسی اومده سراغم .دوباره بعد از 15ماه خدا رو با تموم وجودم حس کردم مطمئنم که همونطور که تا الان دوستم داشته از الان به بعد بیشتر از اون بالا هوامو داره از الان میرم سراغ اون چیزهایی که همه بهم میگن بدست اوردنش محاله تا آخرین ذره انرژیم رو مصرف میکنم تا  بهش برسم اصلا هم واسه ام مهم نیست اخرش چی میشه مهم اینه که هر کاری بتونم انجام بدم تا اونی که میخوام بهش برسم.

امشب به خودم قول میدم هیچ وقت  از زندگی خسته نشم حتی اگه بدترین بلاها سرم بیاد.

به قول یکی از بهتره بگم دوستان خستگی برام یه کلمه بی معنی و تعریف نشده باشه.کلمه ای  که نتونم دیگه تعریفش کنم.

از امشب نوبت منه که با زندگی بازی کنم برنده این بازی هم مطمئنم خودمم چون تو این بازی یه کمک غیر زمینی رو رو شونه هام احساس میکنم  .

/ 8 نظر / 45 بازدید
مهدی

هر انسان دریچه ای ست به سوی خداوند...به شرط آنکه اندوه ناک شود؛بسیار اندوه ناک شود. به وبلاگ من سر بزنی خوشنود می شوم

Unknown

من همان جزیره بودم............................ساده و صمیمی وگرم واسه عشق بازی موجا.........................قامتم يه بستر نرم يه عزيز دردونه بودم..............................پیش چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص.............................روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عا شقی رو تو وجودم جا گذاشتی زير رگبارنگاهت دلم انگار زيرورو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشيدی انگار نفسم بريد تو سينه ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقی همينه اومدی تو سرنوشتم..............................بی بهونه پا گذاشتی اما تا قا يقی اومد.................................از من و دلم گذشتی رفتی با قايق عشقت............................سوی روشنی فردا من و دل اما نشستيم...........................چشم به راهت لب دريا ديگه رو خاک وجودم..............................نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن..........................ميگذره اما به سختی دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره ولی حتی وق

مريم

سلام. وبلگتون رو خوندم. قشنگ بود

حسنا

وبلاگ جالبی داری ولی به نظر من زندگی ارزش اين همه اغما رفتن را نداره

مريم

سلام.ممنون از اينکه به من سر زدين.موافقين با تبادل لينک؟

نسرين

وبلاگ قشنگی دارين به نظر من فقط باجنگيدن ميشه به چيزی که ميخوای برسی .