گروهانه یازده   

رفته بودیم کوله بگیریم صبح زود ما رفتیم که خیره سرمون زود نوبتمون بشه مثه بید تو اون سرما داشتیم میلرزدیم و گیجه خوابم بودیم تازه هی نشستیم و دیدیم خیر خبری از این مسئولیین نیست انگاری کم کم همه جمع شده بودن تا مسئولین محترم ساعته نه و نیم بود اومدن ما جزه اولینها بودیم ییهو گفتن صف رو اینجا تشکیل بدیم دیگه داستان شد کانهوو برره همه قرو قاطی زرنگ بازی منم گفتم گوره باباش نخاستیم هر وقت نوبتمون شد که میشه خیاطه اومد اندازه سایزه لباسا رو معلوم کردو چن تا لنگه پوتینم اونجا بود که ملت تست میکردن شماره پاشونو بفهمن کم کم نوبتمون شدو سه دست لباسو دو جفت پوتینو دو تا پتو و چندین جفت جورابو یه مشت شامپو و خمیردندونو مسواک که واقعا اشغال بودنو تایدو ملحفه و شلواره گرم و خلاصه از این چیزا دیگه دادنو ما تپوندیمش تو کوله و این بار رو کانهوو یک الاغ یا یک قاطر انداختیم روو خودمونو عنر عنر راه افتادیم سمت گردان دست کم یه35 کیلویی میشد بارمون خلاصه اومدیم روز دومم اینجوری طی شد و شبشم مثه شب اول به نکبت و بدبختی نشد بخابیم فرداش قرار شد که جاهامون معلوم بشه اونجا گروهان 11و 12 13 و14 ماله لیسانس به بالاها بود و گروهانه11 بهترین گروهان بود چون رو تختاشونم تشک داشتن هر کی میفتاد اونجا رو تشک میخابید که این تشکا خاطره ای داره که وقتی ریسیدم بهش میگم .البته اینو بگم روزای اول زهره چشم هم میگرفتن ینی خیر سرشون.داستان این بود که قبله اینکه من بخام برم یسری تحقیقاتی کردم که فهمیدم اونجا فقط بلوف میزنن تو حد تیم ملی و هر چی میگن حرفه مفته فقط میخان بترسیو اذیت نکنی و شنیدم که اگه گفتن اقا از اینسر تا اون سرو بدو مسابقه نیست که داگه اول نشی جایزه رو از دست بدی خیلی ریلکس قدم زنان باید دوید. اتفاقا همینم بود یارو اربده میکشید بشمار سه دوره این ساختون یدور بزنینو بیایین یک و دو رو پشته سر هم میگفت اما این سه رو یکسالی طول میکشید تا بگه بعضیا مثه اسب میدویدن فک میکردن دیر برسن اعدامن واسه همینم اساسی جر میخوردن مام که از قبل فهمیده بودیم کی به کیه بلت بودیم چیکا کنیم. خلاصه روز سوم صبحش شروع کردن به خوندنه اسامی از گروهانه 14 شروع شد و به 11 که آسه گروهانا بود ختم شد که زدو منم افتادم تو همون یازده . گفتم دمش گرم تشکمونم جور شد گروهانه ما شامله 30 تایی فوقه دیپلمم بود که همشون قداشون زیره 1.65بود واسه همینم بهشون میگفتیم لی لی پوت ها . هر گروهان سه تا اسایشگاه داشت اسایشگاه سه ماله کوتوله ها بود یا همون لی لی پوتا اینقد که این لی لی پوتیا حال کردن هیچکی حال نکرد یه 10 تاییم دکتر داشتیم که 8تاشون اصفهانی بودن چندین تا هم فوقه لیسانس داشتیم که خداوکیلی اکثرشون تو افساید بودن میگفتیم بدبخت اونی که میخاد دلشو به مدرکه اینا خوش کنه و زنشون بشه .(یک توصیه برادرانه اینکه دختر خانومهای بی شوهر مانده بخاطر مدرک یه نفر زنش نشید هر کی مدرکش بالاس دلیل نمیشه واسه زندگی زیر یه سقفم توپ باشه از ما گفتن از شمام نشنیدن) ولی دکترامون خداییش نرمال بودن و بچه با حال جامون معلوم شد و منم اسایشگاه دو بودم تخته بالایی زیرم یه گوسفنده مشهدی بود که جواد بود اسمش که یه ریشو پشمی درست کرده بود برا خودش که حالمونو بهم میزد بعضی وقتام این سیبیلو مچرخوند و با زبون لیسش میزد که با پوتینه 45 میزدیم تو سرش کناره دست چپم پایین حامد بود که همشهریمون بود و حال کردیم با هم دو ماهو. بالا سمت چپم یه شهرکردی اسمش یادم نیست ولی همیشه باش دعوا میکردیم سره ابه زاینده رود. الان اومدیم اسایشگاه و قراره مستقر بشیم تشکمونم دادن که روش ملخفه بدوزیم بعضی این اقایون فوقه لیسانس بلد نبودن یه سوزنو نخ کنن چه برسه بخوان ملحفه بدوزن اینکه میگن برین سربازی ادم بشنو واسه همچین ادمایی میگن من که بجز ملحفه خودم 6تا ملحفه دیگم دوختم این حامدم همینطور شده بودیم خیاط اونجا فعلا تا اینجا بسه ادامه که تازه از اینجاس که وقایعه اصلی رقم میخوره در برنامه بعععععد
لینک
شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸ - A.R