منظره ابدی   

ایندفعه حاله ادامه تایپ خاطرات دوران دفاع مقدسو نداشتم واسه همین اینو نوشتم خودمم نفمیدم که این از کجام دراومد یدفعه!!! ا پنجره باز است اسمان ابری و سیاه و ماه ناپیدا ستاره ها خاموش اند و چشمکی در کارشان نیست صدای زوزه سگها و شرشر باران سکوت سنگینه شب را بر هم زده اند سرما امانه همه را یریده جغدها هم امشب چه غمگین اواز سر داده اند وخفاش ها هم در این سکوته شکسته و سردی و سیاهی رقصیدن را از یاد برده اند دخترک کبریت فروش هم اخرین کبریت را اتش زده و کارش تمام شده و من گیتار بدست از قاب پنجره رفتنت را می بینم تصویر خواب آلود و تاریکی که تمام عمر در آن زندگی کرده ام میکنم و خواهم کرد
لینک
یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R