عنوان ندارم که ندارم .خب ندارم که ندارم   

صبح روز چهارم ریسیدیم ترمینال بیلطم ماله ساعت شش و نیم بود که گفتم فوقش یازده میرسم اونام که گفتن هشت بیایین با سه ساعت دیر رسیدن چیزی نمیشه .سوار اتوبوس شدم دیدیم ای بابا هفت شد و این نمیره به یاروه گفتم بابا به ما گفتن هشت اونجا باشین وگرنه بیچاره میشیم دیر برسیم ما همینجوریم یازده میریسم پس چرا نمیری گفت گوش به ای ن حرفا نده اینو که گفت من تا ته خطو رفتم چون اون دستش بیشتر تو کار بود بالاخره.خلاصه هفت و نیم راه افتادیم پرواز یک ساعت تاخیر داشت دیگه رفتیم که رفتیم .دوازده و نیم رسیدیم یزد پیاده شدیمادرس پادگانو پرسیدیم یه نکته ای که دیدیم این بود که حدود ده نفر از عزیزانه ترک هم قصد عظیمت به مکان رو داشتن که میخاستن ماشین بگیرن میخاستن هر ده نفر چون دوست بودن با هم با یه ماشین برن هر چی این راننده ها میگفتن بابا جا نمیشین دو تا ماشین باید بگیرین میگفتن نه ما باید با هم باشیم گفتم بیخود نیست این همه جک میسازن واسه ایناها.سوار شدیم و رسیدیم الان دم و پادگان دخول کردیم دیدیم هوووووووووو چقده ادم نیست نکنه بدبخت شدیم رفت دیر اومدیم ساعت یک بود این یاروو گفت چرا دیر اومدین مگه نگفتن هشت بیایین الان یکه ساعت گفتیم همینه که هست میخاستین نگین بیاییم نشستیم و چن تا از این سربازای عقده ای اونجا بودن میخاستن ما بازرسی کنن خبر مرگشون که بریم توو. بازرسی کردن این سربازه که به پست ما خورد صاف فامیلش سریاله رستگاران بود گفتم ای بمیری بذا برسیم بعد.رفتیم توو چه پادگانی بود پیاده رفتیم و رفتیم رسیدیم تازه به نماز خونش این سربازام که قبل تر اونجا بودن هی ما رو میدیدن و تیکه مینداختن .تیکه هایی چون یقلبی و اشخور معروفترینشان بود رفتیم نمازه رو زدیمو گفتن برین ناهار دو تا صلف اونجا داشت که خیلی بزرگ بودتو هر کدوم هفتصدتا ادم جا میشد اقلنش رفتیم دیدیم نزدیک تا ادم گشنه منتظره غذا همه هم قرو قاطی گفتیم ینی ما دو ماه باید با این وضع شام و ناهار بخوریم اینکه ستمه خیلی خلاصه این فرمانده گردان و فرمانده دستهها با یه نکبتی به صف کردن ملتو و ناهارو خوردیم اولین ناهار خورشت علف و شبدر و اینا بود باز برگشتیم نماز خونه که خبرمون جاهامون معلوم بشه اینا با اصفهانیها خیلی بد بودن واسه همسنم اخرین گروه که بیشترین تعداد رو هم داشتن اصفهانیا رو راه انداختن نیست اصفهانی جماعت خیلی زبل و با عرضن همه حا با اینا مشکل دارن هیچی خلاصه ما ثبت کامپیوتری شدیم و البته شام خوردنمنم مثه همون ناهارش با نکبت همرا بود فقط یادم نی چی شام دادن .بعد از ثبت کامپیتری به ما گفتن برو گروهان 12 کپه مرگتو بذار رفتیم و دوتا پتو دادن که انقده بو گند میداد که حالمون داشت بهم میخورد ولی انقدم سرد بود نمیشد بدون پتو خوابید .شب بود و بیابان بود و زمستان بودو یارم در اغوشم هراسان نبودو از سردی افسرده و بیجانم نبود اصن دیجیتالم کجا بود فقط در فکر اون سیمین تن خوشکل از جسم و جانه خود بودم غافل میخاستمش او را من از جان و دل .....گی گی گیسویش از بادو باران گشته اشفته بر هر تاره مویش گویی هزارن راز نگفته روزی که دل دادم نمیره از یادم لحظه ای که به دامش افتادم با لبهایی چون قند به رویم زد لبخند بردم همه رنچ و غم از یادم(اینا پیام بازرگانی بود). خلاصه اولین شب با نکبت توام با خنده صبح شد البته اونجا با این ابراهیمی رفیق شدیم که بعد اموزشیم با هم یجا بودیم و با هم پاسبخشی میکردیم.صبح باید میرفتیم کوله و وسایل میگرفتیم صبح زود صبحونم نخوردیم چون حاله این صف نکبت و نداشتیم زدیم سکته ساتر که کوله هامونو بگیریم چقدم سرد بود واقعا بسیار فجیع بود سرما منم کلن ادمه سرمایی هستم تابستونم پتو میندازم روم و میخابم زیر کولر واسه همسن بیشتر تر اذیت میشدم زود رفتیم ساتر به خیاله اینکه زودتر نوبتمون بشه که زهی خیاله باطل!!! ادامه در برنامه بعععععععععععد
لینک
پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R