دارم میرم به تهران ببخشید دارم میرم به یزد   

عرض کنم که بالاخره بعد از ده ماه الافی نوبتمون شد بریم خدمت مقدس اونم تو بدترین موقع از نظر فصلی یعنی دیماه اونم تو یه شهر پر از جنگلهای طبیعی و ابشارهای خروشانی که از پایین به بالا جریان دارندی شهر قنات و قنوت و قیام و قطاب یزد .سه شب قبل از عظیمت نیز این اسماعیل که به ما چندین روز قبلش زنگ زده بود که فلان تاریخ بیا به مهمانی من و جایی قرار نگذاری و هر چه گفتیم موضوع میهمانی چیست نگفت تا به خیال خود ما را سوپروایزر کند که البته زهی خیال باطل بود چون یکی دیگر از دوستان داستان را تابلو کرد و ناخاسته موضوع را لو داد و شب هنگام بیست و هشتم اذر ماه رفتیم به گودبای پارتیی که برای ما گرفته بودندی و کلهم اراذل و اوباش جمع بودندی و خلاصه اینکه حالشو بردیم و در برگشت به پیش زاینده رودمان رفتیم و (انزمان هنوز زاینده جوب نشده بود) و حالشو بردیم و اهی کشیدیم که دو ماه نمشیود تو را دید یعنی؟؟!!!دو, روز قبلش رفتیم اون زلفکانمون رو با نمره 10 بزدیم انهم در حضور دوستانی لوده که اخر سر فهمیدیم فیلممان را هم برداشته اند و اگر پور حسن میدانست که این اتفاق قرار است بیفتندی و ما ان زلفان پریشانمان را قرار است بزنیم عمرا نمیگذاشت ما به خدمت مقدس برویم. خلاصه صبح زود شدو وقت رفتن شدو و رفتیم اونم .رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به شهرک ازمایش و انجا ازدحام عزیزانی را مشاهده نمودیم که قصد دفاع از مرزها را داشتند و صحنه هایی دیدیم که دل انسان را خون میکرد انسانهایی با سیبیلهایی بنا گوش در رفته و شونصدو هفتاد سال سن که با والدین محترم امده بودند و همینجور بساط گریه و زاری براه انداخته بودند و هر که نمیدانست گمان بردی که قرار است اینان به خط مقدم کارزار بروند و دیگر برگشتی در کارشان نیست .ما نیز چون یک انسان پر از بی حسی با این فرشیده (....) که با سماجت بی حدش ما را قانع کرد که برساندمان به مکان انجا به هر هرو کرکر پرداخته بودیم و سپس ماچ و موچ مرسومه را کردیمو گفتیم خب برو گمشو دیگه دستت درد نکنه ما رو رسوندی برو دیگه اونم رفت و منم رفتم داخل همه نشستیم اسامیو نوشتنو برگ سفیدا رو گرفتن و تقسمات و خوندن و هر که یه سمتی افتاد و از همان روز اول خوش شانسی ما معلوم شد و تا اخر نیز به همین منوال ادامه یافت که خدا را شاکریم و دمش گرم. همون روز اول گفتن که یزدیا برن خونه صبح چها رم اونجا باشن ساعت هشت صبح اگه هم دیر برن دیگه پذیرش نمیشنو کارشون تمومه و غیبت میخورن مام گفتیم نه بوبو .هیچی خلاصه خوشحالو خندان زدیم بیرون که سه روزش پرید به همین راحتی زنگ زدیم به این بز حالا که دلش میخاد گفتم کجایی برگرد ما را با خود ببر که گفت من الان دروازه شیرازم با خانم فلانی گفتم خوب نمیخاد برگردی این کجا بود صبح اول صبح هنو ساعت هفت نشده سوارش کردی گفت اتفاقی بود!! گفتم اره جونه عمت؟!! داشتیم تاکسی میگرفتیم که سوار بشیم ییهو حسین دادخواه رو دیدم از بچه های یونی که اون دوستش اونجا بود با ماشین و مام سوار شدیم اومدیم خلاصه خونه تا خودمان با پای خود مجددا عظیمت کنیم به یزد تو این چن روزم که اینجا بودیم هی خوشحالی از خودمان در کردیم مخصوصا وقتی صدای بعضی انسانها را نیز شنیدیم که زنگمان زده بودند انهم به گمان اینکه ما نیستیم و دیگر رفته ایم ولی ییهو دیده بودند هستیمو تعجب کرده بودندی ولی ما به فضا رفتیم از شنیدنشان و دیگر هیچ. ادامه در برنامه بعععععد
لینک
جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R