بازگشت دایناسورها   

پنج روز پیش میان انبوهی غصه و دل تنگی و نگرانی و بلاتکلیفی، وسط کوهی از درد و اندوه و ترس و استرس و خوشحالیو پشتک پ وارو و نیم وارو و بالانسو افتاب مهتابو هم چنین وسط اقلن خیلی تا تار موی سفید که دیگه تابلو شدنو هر کی ما رو میبینه میگه چرا اینا این رنگینو منم هی میگم عزیز من اینا مده کلی پول خرج کردم تا اینا این رنگی بشن بیست و یکساله موندم و بیستو یکسالگیمو چه جشنی گرفتم با شکوه و عظمت بینهایت عجیبا غریبا.پارسال این موقع کجا بودیم امسال کجاییم سال دیگه کژاییم. خب ما اومدیم ولی میخام ایندفعه خاطرات دو ماه دوره اموزشی تو پادگانه ببخشید هتل بازم بپخشید ما که رفتیم مسافرخونه شده بود مسافرخونه خاتمی یزد رو بنویسم .بنیویسم که چی بر سره یک مشت دکترو مهندسو بیکارو عاشق و فارق اومد.وقایعش قشنگه بزودی در سینماهای اینجا اونجا همه جا
لینک
پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R