ياد اون روزها   

رفتم ولی نرفته یاد تو از سر من هرگز نمیشه عشقی بعد از تو باور من

یه مطلبی که دیدم برام جالب بود این متنه زیره نمی دونم کی نوشته ولی هر کی بوده خیلی خوشکل نوشته !

اینو که خوندم هم یاد دوران دبستان و اون روزگارا افتادم که به قول اندی یاد اون روزا بخیر که یادشون قشنگتره هم به این فکر کردم که چی میشه ادما بزرگ که میشن دیگه بچه نیستن منظورم اینه که اون پاک بودن و یکرنگ بودنی که تموم بچه ها دارن رو دیگه ندارن چه دلیلی داره که این صداقته از بین میره چرا همه دورنگ میشن  چرا همه میخوان از شونه هم بالا برن نه اینکه با هم بالا برن !

چرا همه دنبال سو استفاده از بقیه میشن چرا به آسونی با احساس همدیگه بازی میکنن و لذت میبرن . چرا هر چی بزگتر میشن احمق تر میشن و حماقتشون بیشتر میشه میشن مثلا یه مشت انسانهای متمدن و بزرگ و با فرهنگ و آخر انسانیت مثه رییس جمهور امریکا و اون معاونش یا اون سیاستمدارای یهودی که این همه ادم بیگناه رو میکشن اصلا هم براشون اهمیتی نداره اگه هم ازشون به پرسی چرا اینکارها رو میکنن خودشونم توی جواب دادنش بمونن . البته می دونم شاید همه این چراها مسخره باشه ولی اونهایی که باید جواب این چرا ها رو بدن بعید میدونم بتونن یه جواب قانع کننده بدن!

بچه بودن در عین بزرگی نمیدونم چه عیبی داره که همه از بچه بودن بدشون میاد چرا همیشه اون نصفه خالیه لیوانو میبینن و یه نکته مهم دیگه اینکه نمی دونم چرا تو جامعه مون  همه میخوان آمریکایی باشن و اونجوری زنگی کنن چرا نمیایم عیبهایی که تو فرهنگ خودمون هست رو برطرف کنیم فرهنگ و سنت خودمونو بهتر کنیم با شرقی بودنمون از زندگی لذت ببریم.چرا و هزار تای چرای دیگه برام وجود داره که اگه بخوام همشو بنویسم میترسم حکم اعداممو صادر کنن چون خیلی از این چرا ها رو در مورد سیاستمدارهای....

 کاشکی اگه بزرگ شدن اینطوریه هیچ موقع هیچکی بزرگ نمیشد همه تو همون حال و هوای بچگی میموندن .

تو این عکسه شما چقدر کلک و حقه بازی و زیر و رو کشی و.....میبینین!؟؟

اینم اون متنی که گفتم

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

لینک
جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٥ - A.R