hldn

 

                  دوستی اراده عشق اميد

 

شمعها به آرامی میسوختند .فضا به قدری آرام بود که میتوانستی صحبتهای آنها را بشنوی . شمع اولی گفت من دوستی هستم! با این وجود هیچکس نمیتواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد . من معتقدم که به سرعت از بین میروم . پس شعله اش بسرعت کم شد و از بین رفت

شمع دومی گفت من اراده هستم ! با این وجود من هم ناچار مدت زیادی روشن نمی مانم .بنابر این معلوم نیست که چه مدت روشن باشم . وقتی صحبتش تمام شد نسیمی ملایم بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد

شمع سوم با ناراحتی گفت من عشق هستم و آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم . مردم مرا کنار میگذارند و اهمیت مرا درک نمیکنند آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد خاموش شد . (توی روزگاریکه عشق دیگه رسم زندگی نیست وقتی تو دلهای سنگی هیچ کسی همیشگی نیست...توی روزگاریکه دل واسه شکستنه قیمت طلای دل قدر سنگ و آهنه....)

ناگهان پسری وارد اتاق شد و شمعهای خاموش را دید و گفت چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود تا ابد روشن بمانید و با گفتن این جمله شروع به گریه کرد

پس شمع چهارم گفت نترس تا زمانیکه من روشن هستم می توانیم شمعهای دیگر را روشن کنیم .

من امید هستم !

پسرک با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و شمعهای دیگر را روشن کرد

 

به قول اندی ‌Believe In Miracles

لینک
پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤ - A.R