چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   

بعد چندماه نگاه می کنی ، می بینی هنوزم سر همون جایی وایسادی که اون موقع بودی .... تو دلت یه چیز داغ که بد جوری هم می سوزونه منفجر نمی شه ؟ چرا وقتی یه نفرو دوست نداری به سرعت از رفتارت می فهمه اما اگه یکیو دوس داشته باشی عمرا متوجه نمی شه ؟ چرا وقتی تنها می شی دلت می گیره و دستات یخ می کنه ؟ چرا همه اینقدر بی معرفتن ؟ چرا سر دوراهی تنهات می ذارن؟ چرا فردای روزی که بهت می گن دوستت دارن نگاهتم نمی کنن ؟ چرا احساس می کنن هر وقت دلشون بخواد می تونن بیان سراغت و با روی باز و مهربونت روبرو بشن ولی خودشون هیچ وقت نباید بیان بپرسن هی فلانی زنده ای؟! چرا اون نقاب مسخره ت هیچ وقت به روی خودشم نمیاره که دلت شکسته ؟ چرا غصه هات مال خودته شادی هات مال دیگرون ؟ چرا اینقدر تلخی ؟ چرا همیشه ته ته چشمات انگار یه قطره اشک داره می رقصه ؟ چرا اینقدر احمقی ؟ چرا روزای باارزشی رو که برنمی گردن اینقدر غمگین سر می کنی ؟ چرا نمی تونی شاد باشی ؟ چرا همیشه خنده هات صدای گریه داره ؟ چرا فقط وقتی می تونی شاد باشی که تو دیگران حل شده ی ؟ چرا اونقدر خودتو گم کردی که تو آینه نگاه می کنی خودتو نمی شناسی؟ چرا همش احساس می کنی همه چی خواب و رویاست ؟ چرا _ دیوونه ! چرا با زندگیت اینطور می کنی ؟ چرا غصه می خوری بی دلیل ؟ چرا بغض می کنی بدون اینکه اشک بریزی ؟ چرا از تنهایی غر می زنی وقتی دو ماه بیشتر نمی تونی یه آدم رو تحمل کنی ؟ چرا وقتی خودت از خودت متنفری توقع داری بقیه دوستت داشته باشن ؟ اصلا دیوونه ! کی بهت گفته دنیا پر عشقه که توقع داری یه کمش هم به تو برسه ؟ چرا برای این چرا ها جوابی پیدا نمی کنی ؟ چرا هی به خودت چشم غره میری ؟ ابله ! هیچ می دونی چی داری به روز خودت میاری ؟ الاغ ! اصلا چرا نمی میری همه از دستت خلاص شن ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا؟ علیرضا خسته ، علیرضا تنها .... هیچکی علیرضا رو دوست نداره .... ینی بریم بمیریم ایا؟؟؟
لینک
چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸ - A.R

   گم و گیج . حیران در ناکجا اباده دنیا   

میخوام قبل از هر چیز یه تجسمی از یه پادگان آموزشی ور سربازایی که اونجان بدم براتون. یه زندان با اعماله شاقه میشه گفتش چونکه تو زندان کاری ندارن باهات که هی بگن این ساعت این کارو بکن اون ساعت اونکارو .وسط زمستون نمیگن ساعت چهار صبح تو این سرما دو کیلومتر تو صف راه برو که برسی نماز خونه نماز بخونی تو همون سلولت نمازتو میخونی اگه بخای البت این فقط یه مثال بودا .اونجا واقعا هیچی نیستی یه موجوده بی خاصیتی ازت میسازن شب که میشه از بیرون پادگان جراغهای روشن شهرو میبینی و فقط حسرت روزای ازادیو میخوری ولی جای خوبیه به قول بعضی اقایون برای فکر کردن و متحول شدن چون سخت تر از زندانه . اینا البته نیمه خالیش بود گفتم نیمه پرشم این بود که من فهمیدم یه ادم میتونه روزی 18ساعت مفید کار کنه اونم رو برنامه دلیلشم راحت قابل اثباته اونجا یه برنامه معروف به سین داری که از اذانه صبح برات برنامه داره تا زمانه خاموشی شب که میخای بخابی که مجبوری واو به واوه اونو بی کم و کاست اجرا کنی واین بهترین تجربس واسه اونایی که کلشون بویه قرمه سبزی میده و میخان کارای بزرگ کنن میفهمن که میشه روزی 18ساعت کار کرد و از اون میشه ریسید به حف حاج اقا اندی که مدعیه روزی بیست و پنج ساعت کار میکنه!!! اونجا قدر خیلی چیزا بیشتر میاد دستت کلن. دو ماه که وقتی داخلش قرار داری جهنمیه برات ولی چن ماه بعدش مرورش تو ذهنت لذت بخشه برات . کلن جاییکه دختر نیست همه چیش روبه راهه هیچ بیچاره گیی برات وجود نداره اعصابت راحته و کسی روش راه نمیره.فعلن همینا بسه تا بععععععععععععععععدش ببینیم چی میشه
لینک
جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۸ - A.R

   گروهانه یازده   

رفته بودیم کوله بگیریم صبح زود ما رفتیم که خیره سرمون زود نوبتمون بشه مثه بید تو اون سرما داشتیم میلرزدیم و گیجه خوابم بودیم تازه هی نشستیم و دیدیم خیر خبری از این مسئولیین نیست انگاری کم کم همه جمع شده بودن تا مسئولین محترم ساعته نه و نیم بود اومدن ما جزه اولینها بودیم ییهو گفتن صف رو اینجا تشکیل بدیم دیگه داستان شد کانهوو برره همه قرو قاطی زرنگ بازی منم گفتم گوره باباش نخاستیم هر وقت نوبتمون شد که میشه خیاطه اومد اندازه سایزه لباسا رو معلوم کردو چن تا لنگه پوتینم اونجا بود که ملت تست میکردن شماره پاشونو بفهمن کم کم نوبتمون شدو سه دست لباسو دو جفت پوتینو دو تا پتو و چندین جفت جورابو یه مشت شامپو و خمیردندونو مسواک که واقعا اشغال بودنو تایدو ملحفه و شلواره گرم و خلاصه از این چیزا دیگه دادنو ما تپوندیمش تو کوله و این بار رو کانهوو یک الاغ یا یک قاطر انداختیم روو خودمونو عنر عنر راه افتادیم سمت گردان دست کم یه35 کیلویی میشد بارمون خلاصه اومدیم روز دومم اینجوری طی شد و شبشم مثه شب اول به نکبت و بدبختی نشد بخابیم فرداش قرار شد که جاهامون معلوم بشه اونجا گروهان 11و 12 13 و14 ماله لیسانس به بالاها بود و گروهانه11 بهترین گروهان بود چون رو تختاشونم تشک داشتن هر کی میفتاد اونجا رو تشک میخابید که این تشکا خاطره ای داره که وقتی ریسیدم بهش میگم .البته اینو بگم روزای اول زهره چشم هم میگرفتن ینی خیر سرشون.داستان این بود که قبله اینکه من بخام برم یسری تحقیقاتی کردم که فهمیدم اونجا فقط بلوف میزنن تو حد تیم ملی و هر چی میگن حرفه مفته فقط میخان بترسیو اذیت نکنی و شنیدم که اگه گفتن اقا از اینسر تا اون سرو بدو مسابقه نیست که داگه اول نشی جایزه رو از دست بدی خیلی ریلکس قدم زنان باید دوید. اتفاقا همینم بود یارو اربده میکشید بشمار سه دوره این ساختون یدور بزنینو بیایین یک و دو رو پشته سر هم میگفت اما این سه رو یکسالی طول میکشید تا بگه بعضیا مثه اسب میدویدن فک میکردن دیر برسن اعدامن واسه همینم اساسی جر میخوردن مام که از قبل فهمیده بودیم کی به کیه بلت بودیم چیکا کنیم. خلاصه روز سوم صبحش شروع کردن به خوندنه اسامی از گروهانه 14 شروع شد و به 11 که آسه گروهانا بود ختم شد که زدو منم افتادم تو همون یازده . گفتم دمش گرم تشکمونم جور شد گروهانه ما شامله 30 تایی فوقه دیپلمم بود که همشون قداشون زیره 1.65بود واسه همینم بهشون میگفتیم لی لی پوت ها . هر گروهان سه تا اسایشگاه داشت اسایشگاه سه ماله کوتوله ها بود یا همون لی لی پوتا اینقد که این لی لی پوتیا حال کردن هیچکی حال نکرد یه 10 تاییم دکتر داشتیم که 8تاشون اصفهانی بودن چندین تا هم فوقه لیسانس داشتیم که خداوکیلی اکثرشون تو افساید بودن میگفتیم بدبخت اونی که میخاد دلشو به مدرکه اینا خوش کنه و زنشون بشه .(یک توصیه برادرانه اینکه دختر خانومهای بی شوهر مانده بخاطر مدرک یه نفر زنش نشید هر کی مدرکش بالاس دلیل نمیشه واسه زندگی زیر یه سقفم توپ باشه از ما گفتن از شمام نشنیدن) ولی دکترامون خداییش نرمال بودن و بچه با حال جامون معلوم شد و منم اسایشگاه دو بودم تخته بالایی زیرم یه گوسفنده مشهدی بود که جواد بود اسمش که یه ریشو پشمی درست کرده بود برا خودش که حالمونو بهم میزد بعضی وقتام این سیبیلو مچرخوند و با زبون لیسش میزد که با پوتینه 45 میزدیم تو سرش کناره دست چپم پایین حامد بود که همشهریمون بود و حال کردیم با هم دو ماهو. بالا سمت چپم یه شهرکردی اسمش یادم نیست ولی همیشه باش دعوا میکردیم سره ابه زاینده رود. الان اومدیم اسایشگاه و قراره مستقر بشیم تشکمونم دادن که روش ملخفه بدوزیم بعضی این اقایون فوقه لیسانس بلد نبودن یه سوزنو نخ کنن چه برسه بخوان ملحفه بدوزن اینکه میگن برین سربازی ادم بشنو واسه همچین ادمایی میگن من که بجز ملحفه خودم 6تا ملحفه دیگم دوختم این حامدم همینطور شده بودیم خیاط اونجا فعلا تا اینجا بسه ادامه که تازه از اینجاس که وقایعه اصلی رقم میخوره در برنامه بعععععد
لینک
شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸ - A.R