دو دیالوگ از یک فیلم   

هر مردی بتونه روحش رو به عشق بفروشه قدرت عوض کردنه دنیا رو داره؟! اون به خاطر طمع اینکارو نکرد بخاطر یه دلیله درست انجامش داد واسه همینم خدا طرفدارش شد؟!
لینک
سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R

   منظره ابدی   

ایندفعه حاله ادامه تایپ خاطرات دوران دفاع مقدسو نداشتم واسه همین اینو نوشتم خودمم نفمیدم که این از کجام دراومد یدفعه!!! ا پنجره باز است اسمان ابری و سیاه و ماه ناپیدا ستاره ها خاموش اند و چشمکی در کارشان نیست صدای زوزه سگها و شرشر باران سکوت سنگینه شب را بر هم زده اند سرما امانه همه را یریده جغدها هم امشب چه غمگین اواز سر داده اند وخفاش ها هم در این سکوته شکسته و سردی و سیاهی رقصیدن را از یاد برده اند دخترک کبریت فروش هم اخرین کبریت را اتش زده و کارش تمام شده و من گیتار بدست از قاب پنجره رفتنت را می بینم تصویر خواب آلود و تاریکی که تمام عمر در آن زندگی کرده ام میکنم و خواهم کرد
لینک
یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R

   عنوان ندارم که ندارم .خب ندارم که ندارم   

صبح روز چهارم ریسیدیم ترمینال بیلطم ماله ساعت شش و نیم بود که گفتم فوقش یازده میرسم اونام که گفتن هشت بیایین با سه ساعت دیر رسیدن چیزی نمیشه .سوار اتوبوس شدم دیدیم ای بابا هفت شد و این نمیره به یاروه گفتم بابا به ما گفتن هشت اونجا باشین وگرنه بیچاره میشیم دیر برسیم ما همینجوریم یازده میریسم پس چرا نمیری گفت گوش به ای ن حرفا نده اینو که گفت من تا ته خطو رفتم چون اون دستش بیشتر تو کار بود بالاخره.خلاصه هفت و نیم راه افتادیم پرواز یک ساعت تاخیر داشت دیگه رفتیم که رفتیم .دوازده و نیم رسیدیم یزد پیاده شدیمادرس پادگانو پرسیدیم یه نکته ای که دیدیم این بود که حدود ده نفر از عزیزانه ترک هم قصد عظیمت به مکان رو داشتن که میخاستن ماشین بگیرن میخاستن هر ده نفر چون دوست بودن با هم با یه ماشین برن هر چی این راننده ها میگفتن بابا جا نمیشین دو تا ماشین باید بگیرین میگفتن نه ما باید با هم باشیم گفتم بیخود نیست این همه جک میسازن واسه ایناها.سوار شدیم و رسیدیم الان دم و پادگان دخول کردیم دیدیم هوووووووووو چقده ادم نیست نکنه بدبخت شدیم رفت دیر اومدیم ساعت یک بود این یاروو گفت چرا دیر اومدین مگه نگفتن هشت بیایین الان یکه ساعت گفتیم همینه که هست میخاستین نگین بیاییم نشستیم و چن تا از این سربازای عقده ای اونجا بودن میخاستن ما بازرسی کنن خبر مرگشون که بریم توو. بازرسی کردن این سربازه که به پست ما خورد صاف فامیلش سریاله رستگاران بود گفتم ای بمیری بذا برسیم بعد.رفتیم توو چه پادگانی بود پیاده رفتیم و رفتیم رسیدیم تازه به نماز خونش این سربازام که قبل تر اونجا بودن هی ما رو میدیدن و تیکه مینداختن .تیکه هایی چون یقلبی و اشخور معروفترینشان بود رفتیم نمازه رو زدیمو گفتن برین ناهار دو تا صلف اونجا داشت که خیلی بزرگ بودتو هر کدوم هفتصدتا ادم جا میشد اقلنش رفتیم دیدیم نزدیک تا ادم گشنه منتظره غذا همه هم قرو قاطی گفتیم ینی ما دو ماه باید با این وضع شام و ناهار بخوریم اینکه ستمه خیلی خلاصه این فرمانده گردان و فرمانده دستهها با یه نکبتی به صف کردن ملتو و ناهارو خوردیم اولین ناهار خورشت علف و شبدر و اینا بود باز برگشتیم نماز خونه که خبرمون جاهامون معلوم بشه اینا با اصفهانیها خیلی بد بودن واسه همسنم اخرین گروه که بیشترین تعداد رو هم داشتن اصفهانیا رو راه انداختن نیست اصفهانی جماعت خیلی زبل و با عرضن همه حا با اینا مشکل دارن هیچی خلاصه ما ثبت کامپیوتری شدیم و البته شام خوردنمنم مثه همون ناهارش با نکبت همرا بود فقط یادم نی چی شام دادن .بعد از ثبت کامپیتری به ما گفتن برو گروهان 12 کپه مرگتو بذار رفتیم و دوتا پتو دادن که انقده بو گند میداد که حالمون داشت بهم میخورد ولی انقدم سرد بود نمیشد بدون پتو خوابید .شب بود و بیابان بود و زمستان بودو یارم در اغوشم هراسان نبودو از سردی افسرده و بیجانم نبود اصن دیجیتالم کجا بود فقط در فکر اون سیمین تن خوشکل از جسم و جانه خود بودم غافل میخاستمش او را من از جان و دل .....گی گی گیسویش از بادو باران گشته اشفته بر هر تاره مویش گویی هزارن راز نگفته روزی که دل دادم نمیره از یادم لحظه ای که به دامش افتادم با لبهایی چون قند به رویم زد لبخند بردم همه رنچ و غم از یادم(اینا پیام بازرگانی بود). خلاصه اولین شب با نکبت توام با خنده صبح شد البته اونجا با این ابراهیمی رفیق شدیم که بعد اموزشیم با هم یجا بودیم و با هم پاسبخشی میکردیم.صبح باید میرفتیم کوله و وسایل میگرفتیم صبح زود صبحونم نخوردیم چون حاله این صف نکبت و نداشتیم زدیم سکته ساتر که کوله هامونو بگیریم چقدم سرد بود واقعا بسیار فجیع بود سرما منم کلن ادمه سرمایی هستم تابستونم پتو میندازم روم و میخابم زیر کولر واسه همسن بیشتر تر اذیت میشدم زود رفتیم ساتر به خیاله اینکه زودتر نوبتمون بشه که زهی خیاله باطل!!! ادامه در برنامه بعععععععععععد
لینک
پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R

   دارم میرم به تهران ببخشید دارم میرم به یزد   

عرض کنم که بالاخره بعد از ده ماه الافی نوبتمون شد بریم خدمت مقدس اونم تو بدترین موقع از نظر فصلی یعنی دیماه اونم تو یه شهر پر از جنگلهای طبیعی و ابشارهای خروشانی که از پایین به بالا جریان دارندی شهر قنات و قنوت و قیام و قطاب یزد .سه شب قبل از عظیمت نیز این اسماعیل که به ما چندین روز قبلش زنگ زده بود که فلان تاریخ بیا به مهمانی من و جایی قرار نگذاری و هر چه گفتیم موضوع میهمانی چیست نگفت تا به خیال خود ما را سوپروایزر کند که البته زهی خیال باطل بود چون یکی دیگر از دوستان داستان را تابلو کرد و ناخاسته موضوع را لو داد و شب هنگام بیست و هشتم اذر ماه رفتیم به گودبای پارتیی که برای ما گرفته بودندی و کلهم اراذل و اوباش جمع بودندی و خلاصه اینکه حالشو بردیم و در برگشت به پیش زاینده رودمان رفتیم و (انزمان هنوز زاینده جوب نشده بود) و حالشو بردیم و اهی کشیدیم که دو ماه نمشیود تو را دید یعنی؟؟!!!دو, روز قبلش رفتیم اون زلفکانمون رو با نمره 10 بزدیم انهم در حضور دوستانی لوده که اخر سر فهمیدیم فیلممان را هم برداشته اند و اگر پور حسن میدانست که این اتفاق قرار است بیفتندی و ما ان زلفان پریشانمان را قرار است بزنیم عمرا نمیگذاشت ما به خدمت مقدس برویم. خلاصه صبح زود شدو وقت رفتن شدو و رفتیم اونم .رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به شهرک ازمایش و انجا ازدحام عزیزانی را مشاهده نمودیم که قصد دفاع از مرزها را داشتند و صحنه هایی دیدیم که دل انسان را خون میکرد انسانهایی با سیبیلهایی بنا گوش در رفته و شونصدو هفتاد سال سن که با والدین محترم امده بودند و همینجور بساط گریه و زاری براه انداخته بودند و هر که نمیدانست گمان بردی که قرار است اینان به خط مقدم کارزار بروند و دیگر برگشتی در کارشان نیست .ما نیز چون یک انسان پر از بی حسی با این فرشیده (....) که با سماجت بی حدش ما را قانع کرد که برساندمان به مکان انجا به هر هرو کرکر پرداخته بودیم و سپس ماچ و موچ مرسومه را کردیمو گفتیم خب برو گمشو دیگه دستت درد نکنه ما رو رسوندی برو دیگه اونم رفت و منم رفتم داخل همه نشستیم اسامیو نوشتنو برگ سفیدا رو گرفتن و تقسمات و خوندن و هر که یه سمتی افتاد و از همان روز اول خوش شانسی ما معلوم شد و تا اخر نیز به همین منوال ادامه یافت که خدا را شاکریم و دمش گرم. همون روز اول گفتن که یزدیا برن خونه صبح چها رم اونجا باشن ساعت هشت صبح اگه هم دیر برن دیگه پذیرش نمیشنو کارشون تمومه و غیبت میخورن مام گفتیم نه بوبو .هیچی خلاصه خوشحالو خندان زدیم بیرون که سه روزش پرید به همین راحتی زنگ زدیم به این بز حالا که دلش میخاد گفتم کجایی برگرد ما را با خود ببر که گفت من الان دروازه شیرازم با خانم فلانی گفتم خوب نمیخاد برگردی این کجا بود صبح اول صبح هنو ساعت هفت نشده سوارش کردی گفت اتفاقی بود!! گفتم اره جونه عمت؟!! داشتیم تاکسی میگرفتیم که سوار بشیم ییهو حسین دادخواه رو دیدم از بچه های یونی که اون دوستش اونجا بود با ماشین و مام سوار شدیم اومدیم خلاصه خونه تا خودمان با پای خود مجددا عظیمت کنیم به یزد تو این چن روزم که اینجا بودیم هی خوشحالی از خودمان در کردیم مخصوصا وقتی صدای بعضی انسانها را نیز شنیدیم که زنگمان زده بودند انهم به گمان اینکه ما نیستیم و دیگر رفته ایم ولی ییهو دیده بودند هستیمو تعجب کرده بودندی ولی ما به فضا رفتیم از شنیدنشان و دیگر هیچ. ادامه در برنامه بعععععد
لینک
جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R

   بازگشت دایناسورها   

پنج روز پیش میان انبوهی غصه و دل تنگی و نگرانی و بلاتکلیفی، وسط کوهی از درد و اندوه و ترس و استرس و خوشحالیو پشتک پ وارو و نیم وارو و بالانسو افتاب مهتابو هم چنین وسط اقلن خیلی تا تار موی سفید که دیگه تابلو شدنو هر کی ما رو میبینه میگه چرا اینا این رنگینو منم هی میگم عزیز من اینا مده کلی پول خرج کردم تا اینا این رنگی بشن بیست و یکساله موندم و بیستو یکسالگیمو چه جشنی گرفتم با شکوه و عظمت بینهایت عجیبا غریبا.پارسال این موقع کجا بودیم امسال کجاییم سال دیگه کژاییم. خب ما اومدیم ولی میخام ایندفعه خاطرات دو ماه دوره اموزشی تو پادگانه ببخشید هتل بازم بپخشید ما که رفتیم مسافرخونه شده بود مسافرخونه خاتمی یزد رو بنویسم .بنیویسم که چی بر سره یک مشت دکترو مهندسو بیکارو عاشق و فارق اومد.وقایعش قشنگه بزودی در سینماهای اینجا اونجا همه جا
لینک
پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R