ای بهار ای اسمون عيده ميرم به ...   

به خاطر عيد هم که شده مجبوريم يه چيزی بنويسيم چون ميخواستم يه زلزله جديد بخوره تو اين زندگيم که اينقدر از گريه و زاری ننويسم که هنوز که هنوزه چيزی نخورده ولی عيد چون خودش نو بودنه واسه اش منيويسيم.

 خوش به حال غنچه های نیمه باز !!   

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

عیدتان مبارک !!!

لینک
سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥ - A.R