یلدا   

در این شبه یلدا ز پیتپویم بخوابو بیداری سخنت گویم تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی از ان بهشته پنهان دری نمیگشایی
لینک
چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۸ - A.R

   یلدا   

در این شبه یلدا ز پیت پویم
لینک
چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۸ - A.R

   چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   

بعد چندماه نگاه می کنی ، می بینی هنوزم سر همون جایی وایسادی که اون موقع بودی .... تو دلت یه چیز داغ که بد جوری هم می سوزونه منفجر نمی شه ؟ چرا وقتی یه نفرو دوست نداری به سرعت از رفتارت می فهمه اما اگه یکیو دوس داشته باشی عمرا متوجه نمی شه ؟ چرا وقتی تنها می شی دلت می گیره و دستات یخ می کنه ؟ چرا همه اینقدر بی معرفتن ؟ چرا سر دوراهی تنهات می ذارن؟ چرا فردای روزی که بهت می گن دوستت دارن نگاهتم نمی کنن ؟ چرا احساس می کنن هر وقت دلشون بخواد می تونن بیان سراغت و با روی باز و مهربونت روبرو بشن ولی خودشون هیچ وقت نباید بیان بپرسن هی فلانی زنده ای؟! چرا اون نقاب مسخره ت هیچ وقت به روی خودشم نمیاره که دلت شکسته ؟ چرا غصه هات مال خودته شادی هات مال دیگرون ؟ چرا اینقدر تلخی ؟ چرا همیشه ته ته چشمات انگار یه قطره اشک داره می رقصه ؟ چرا اینقدر احمقی ؟ چرا روزای باارزشی رو که برنمی گردن اینقدر غمگین سر می کنی ؟ چرا نمی تونی شاد باشی ؟ چرا همیشه خنده هات صدای گریه داره ؟ چرا فقط وقتی می تونی شاد باشی که تو دیگران حل شده ی ؟ چرا اونقدر خودتو گم کردی که تو آینه نگاه می کنی خودتو نمی شناسی؟ چرا همش احساس می کنی همه چی خواب و رویاست ؟ چرا _ دیوونه ! چرا با زندگیت اینطور می کنی ؟ چرا غصه می خوری بی دلیل ؟ چرا بغض می کنی بدون اینکه اشک بریزی ؟ چرا از تنهایی غر می زنی وقتی دو ماه بیشتر نمی تونی یه آدم رو تحمل کنی ؟ چرا وقتی خودت از خودت متنفری توقع داری بقیه دوستت داشته باشن ؟ اصلا دیوونه ! کی بهت گفته دنیا پر عشقه که توقع داری یه کمش هم به تو برسه ؟ چرا برای این چرا ها جوابی پیدا نمی کنی ؟ چرا هی به خودت چشم غره میری ؟ ابله ! هیچ می دونی چی داری به روز خودت میاری ؟ الاغ ! اصلا چرا نمی میری همه از دستت خلاص شن ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا؟ علیرضا خسته ، علیرضا تنها .... هیچکی علیرضا رو دوست نداره .... ینی بریم بمیریم ایا؟؟؟
لینک
چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸ - A.R

   گم و گیج . حیران در ناکجا اباده دنیا   

میخوام قبل از هر چیز یه تجسمی از یه پادگان آموزشی ور سربازایی که اونجان بدم براتون. یه زندان با اعماله شاقه میشه گفتش چونکه تو زندان کاری ندارن باهات که هی بگن این ساعت این کارو بکن اون ساعت اونکارو .وسط زمستون نمیگن ساعت چهار صبح تو این سرما دو کیلومتر تو صف راه برو که برسی نماز خونه نماز بخونی تو همون سلولت نمازتو میخونی اگه بخای البت این فقط یه مثال بودا .اونجا واقعا هیچی نیستی یه موجوده بی خاصیتی ازت میسازن شب که میشه از بیرون پادگان جراغهای روشن شهرو میبینی و فقط حسرت روزای ازادیو میخوری ولی جای خوبیه به قول بعضی اقایون برای فکر کردن و متحول شدن چون سخت تر از زندانه . اینا البته نیمه خالیش بود گفتم نیمه پرشم این بود که من فهمیدم یه ادم میتونه روزی 18ساعت مفید کار کنه اونم رو برنامه دلیلشم راحت قابل اثباته اونجا یه برنامه معروف به سین داری که از اذانه صبح برات برنامه داره تا زمانه خاموشی شب که میخای بخابی که مجبوری واو به واوه اونو بی کم و کاست اجرا کنی واین بهترین تجربس واسه اونایی که کلشون بویه قرمه سبزی میده و میخان کارای بزرگ کنن میفهمن که میشه روزی 18ساعت کار کرد و از اون میشه ریسید به حف حاج اقا اندی که مدعیه روزی بیست و پنج ساعت کار میکنه!!! اونجا قدر خیلی چیزا بیشتر میاد دستت کلن. دو ماه که وقتی داخلش قرار داری جهنمیه برات ولی چن ماه بعدش مرورش تو ذهنت لذت بخشه برات . کلن جاییکه دختر نیست همه چیش روبه راهه هیچ بیچاره گیی برات وجود نداره اعصابت راحته و کسی روش راه نمیره.فعلن همینا بسه تا بععععععععععععععععدش ببینیم چی میشه
لینک
جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۸ - A.R

   گروهانه یازده   

رفته بودیم کوله بگیریم صبح زود ما رفتیم که خیره سرمون زود نوبتمون بشه مثه بید تو اون سرما داشتیم میلرزدیم و گیجه خوابم بودیم تازه هی نشستیم و دیدیم خیر خبری از این مسئولیین نیست انگاری کم کم همه جمع شده بودن تا مسئولین محترم ساعته نه و نیم بود اومدن ما جزه اولینها بودیم ییهو گفتن صف رو اینجا تشکیل بدیم دیگه داستان شد کانهوو برره همه قرو قاطی زرنگ بازی منم گفتم گوره باباش نخاستیم هر وقت نوبتمون شد که میشه خیاطه اومد اندازه سایزه لباسا رو معلوم کردو چن تا لنگه پوتینم اونجا بود که ملت تست میکردن شماره پاشونو بفهمن کم کم نوبتمون شدو سه دست لباسو دو جفت پوتینو دو تا پتو و چندین جفت جورابو یه مشت شامپو و خمیردندونو مسواک که واقعا اشغال بودنو تایدو ملحفه و شلواره گرم و خلاصه از این چیزا دیگه دادنو ما تپوندیمش تو کوله و این بار رو کانهوو یک الاغ یا یک قاطر انداختیم روو خودمونو عنر عنر راه افتادیم سمت گردان دست کم یه35 کیلویی میشد بارمون خلاصه اومدیم روز دومم اینجوری طی شد و شبشم مثه شب اول به نکبت و بدبختی نشد بخابیم فرداش قرار شد که جاهامون معلوم بشه اونجا گروهان 11و 12 13 و14 ماله لیسانس به بالاها بود و گروهانه11 بهترین گروهان بود چون رو تختاشونم تشک داشتن هر کی میفتاد اونجا رو تشک میخابید که این تشکا خاطره ای داره که وقتی ریسیدم بهش میگم .البته اینو بگم روزای اول زهره چشم هم میگرفتن ینی خیر سرشون.داستان این بود که قبله اینکه من بخام برم یسری تحقیقاتی کردم که فهمیدم اونجا فقط بلوف میزنن تو حد تیم ملی و هر چی میگن حرفه مفته فقط میخان بترسیو اذیت نکنی و شنیدم که اگه گفتن اقا از اینسر تا اون سرو بدو مسابقه نیست که داگه اول نشی جایزه رو از دست بدی خیلی ریلکس قدم زنان باید دوید. اتفاقا همینم بود یارو اربده میکشید بشمار سه دوره این ساختون یدور بزنینو بیایین یک و دو رو پشته سر هم میگفت اما این سه رو یکسالی طول میکشید تا بگه بعضیا مثه اسب میدویدن فک میکردن دیر برسن اعدامن واسه همینم اساسی جر میخوردن مام که از قبل فهمیده بودیم کی به کیه بلت بودیم چیکا کنیم. خلاصه روز سوم صبحش شروع کردن به خوندنه اسامی از گروهانه 14 شروع شد و به 11 که آسه گروهانا بود ختم شد که زدو منم افتادم تو همون یازده . گفتم دمش گرم تشکمونم جور شد گروهانه ما شامله 30 تایی فوقه دیپلمم بود که همشون قداشون زیره 1.65بود واسه همینم بهشون میگفتیم لی لی پوت ها . هر گروهان سه تا اسایشگاه داشت اسایشگاه سه ماله کوتوله ها بود یا همون لی لی پوتا اینقد که این لی لی پوتیا حال کردن هیچکی حال نکرد یه 10 تاییم دکتر داشتیم که 8تاشون اصفهانی بودن چندین تا هم فوقه لیسانس داشتیم که خداوکیلی اکثرشون تو افساید بودن میگفتیم بدبخت اونی که میخاد دلشو به مدرکه اینا خوش کنه و زنشون بشه .(یک توصیه برادرانه اینکه دختر خانومهای بی شوهر مانده بخاطر مدرک یه نفر زنش نشید هر کی مدرکش بالاس دلیل نمیشه واسه زندگی زیر یه سقفم توپ باشه از ما گفتن از شمام نشنیدن) ولی دکترامون خداییش نرمال بودن و بچه با حال جامون معلوم شد و منم اسایشگاه دو بودم تخته بالایی زیرم یه گوسفنده مشهدی بود که جواد بود اسمش که یه ریشو پشمی درست کرده بود برا خودش که حالمونو بهم میزد بعضی وقتام این سیبیلو مچرخوند و با زبون لیسش میزد که با پوتینه 45 میزدیم تو سرش کناره دست چپم پایین حامد بود که همشهریمون بود و حال کردیم با هم دو ماهو. بالا سمت چپم یه شهرکردی اسمش یادم نیست ولی همیشه باش دعوا میکردیم سره ابه زاینده رود. الان اومدیم اسایشگاه و قراره مستقر بشیم تشکمونم دادن که روش ملخفه بدوزیم بعضی این اقایون فوقه لیسانس بلد نبودن یه سوزنو نخ کنن چه برسه بخوان ملحفه بدوزن اینکه میگن برین سربازی ادم بشنو واسه همچین ادمایی میگن من که بجز ملحفه خودم 6تا ملحفه دیگم دوختم این حامدم همینطور شده بودیم خیاط اونجا فعلا تا اینجا بسه ادامه که تازه از اینجاس که وقایعه اصلی رقم میخوره در برنامه بعععععد
لینک
شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸ - A.R

   دو دیالوگ از یک فیلم   

هر مردی بتونه روحش رو به عشق بفروشه قدرت عوض کردنه دنیا رو داره؟! اون به خاطر طمع اینکارو نکرد بخاطر یه دلیله درست انجامش داد واسه همینم خدا طرفدارش شد؟!
لینک
سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R

   منظره ابدی   

ایندفعه حاله ادامه تایپ خاطرات دوران دفاع مقدسو نداشتم واسه همین اینو نوشتم خودمم نفمیدم که این از کجام دراومد یدفعه!!! ا پنجره باز است اسمان ابری و سیاه و ماه ناپیدا ستاره ها خاموش اند و چشمکی در کارشان نیست صدای زوزه سگها و شرشر باران سکوت سنگینه شب را بر هم زده اند سرما امانه همه را یریده جغدها هم امشب چه غمگین اواز سر داده اند وخفاش ها هم در این سکوته شکسته و سردی و سیاهی رقصیدن را از یاد برده اند دخترک کبریت فروش هم اخرین کبریت را اتش زده و کارش تمام شده و من گیتار بدست از قاب پنجره رفتنت را می بینم تصویر خواب آلود و تاریکی که تمام عمر در آن زندگی کرده ام میکنم و خواهم کرد
لینک
یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R

   عنوان ندارم که ندارم .خب ندارم که ندارم   

صبح روز چهارم ریسیدیم ترمینال بیلطم ماله ساعت شش و نیم بود که گفتم فوقش یازده میرسم اونام که گفتن هشت بیایین با سه ساعت دیر رسیدن چیزی نمیشه .سوار اتوبوس شدم دیدیم ای بابا هفت شد و این نمیره به یاروه گفتم بابا به ما گفتن هشت اونجا باشین وگرنه بیچاره میشیم دیر برسیم ما همینجوریم یازده میریسم پس چرا نمیری گفت گوش به ای ن حرفا نده اینو که گفت من تا ته خطو رفتم چون اون دستش بیشتر تو کار بود بالاخره.خلاصه هفت و نیم راه افتادیم پرواز یک ساعت تاخیر داشت دیگه رفتیم که رفتیم .دوازده و نیم رسیدیم یزد پیاده شدیمادرس پادگانو پرسیدیم یه نکته ای که دیدیم این بود که حدود ده نفر از عزیزانه ترک هم قصد عظیمت به مکان رو داشتن که میخاستن ماشین بگیرن میخاستن هر ده نفر چون دوست بودن با هم با یه ماشین برن هر چی این راننده ها میگفتن بابا جا نمیشین دو تا ماشین باید بگیرین میگفتن نه ما باید با هم باشیم گفتم بیخود نیست این همه جک میسازن واسه ایناها.سوار شدیم و رسیدیم الان دم و پادگان دخول کردیم دیدیم هوووووووووو چقده ادم نیست نکنه بدبخت شدیم رفت دیر اومدیم ساعت یک بود این یاروو گفت چرا دیر اومدین مگه نگفتن هشت بیایین الان یکه ساعت گفتیم همینه که هست میخاستین نگین بیاییم نشستیم و چن تا از این سربازای عقده ای اونجا بودن میخاستن ما بازرسی کنن خبر مرگشون که بریم توو. بازرسی کردن این سربازه که به پست ما خورد صاف فامیلش سریاله رستگاران بود گفتم ای بمیری بذا برسیم بعد.رفتیم توو چه پادگانی بود پیاده رفتیم و رفتیم رسیدیم تازه به نماز خونش این سربازام که قبل تر اونجا بودن هی ما رو میدیدن و تیکه مینداختن .تیکه هایی چون یقلبی و اشخور معروفترینشان بود رفتیم نمازه رو زدیمو گفتن برین ناهار دو تا صلف اونجا داشت که خیلی بزرگ بودتو هر کدوم هفتصدتا ادم جا میشد اقلنش رفتیم دیدیم نزدیک تا ادم گشنه منتظره غذا همه هم قرو قاطی گفتیم ینی ما دو ماه باید با این وضع شام و ناهار بخوریم اینکه ستمه خیلی خلاصه این فرمانده گردان و فرمانده دستهها با یه نکبتی به صف کردن ملتو و ناهارو خوردیم اولین ناهار خورشت علف و شبدر و اینا بود باز برگشتیم نماز خونه که خبرمون جاهامون معلوم بشه اینا با اصفهانیها خیلی بد بودن واسه همسنم اخرین گروه که بیشترین تعداد رو هم داشتن اصفهانیا رو راه انداختن نیست اصفهانی جماعت خیلی زبل و با عرضن همه حا با اینا مشکل دارن هیچی خلاصه ما ثبت کامپیوتری شدیم و البته شام خوردنمنم مثه همون ناهارش با نکبت همرا بود فقط یادم نی چی شام دادن .بعد از ثبت کامپیتری به ما گفتن برو گروهان 12 کپه مرگتو بذار رفتیم و دوتا پتو دادن که انقده بو گند میداد که حالمون داشت بهم میخورد ولی انقدم سرد بود نمیشد بدون پتو خوابید .شب بود و بیابان بود و زمستان بودو یارم در اغوشم هراسان نبودو از سردی افسرده و بیجانم نبود اصن دیجیتالم کجا بود فقط در فکر اون سیمین تن خوشکل از جسم و جانه خود بودم غافل میخاستمش او را من از جان و دل .....گی گی گیسویش از بادو باران گشته اشفته بر هر تاره مویش گویی هزارن راز نگفته روزی که دل دادم نمیره از یادم لحظه ای که به دامش افتادم با لبهایی چون قند به رویم زد لبخند بردم همه رنچ و غم از یادم(اینا پیام بازرگانی بود). خلاصه اولین شب با نکبت توام با خنده صبح شد البته اونجا با این ابراهیمی رفیق شدیم که بعد اموزشیم با هم یجا بودیم و با هم پاسبخشی میکردیم.صبح باید میرفتیم کوله و وسایل میگرفتیم صبح زود صبحونم نخوردیم چون حاله این صف نکبت و نداشتیم زدیم سکته ساتر که کوله هامونو بگیریم چقدم سرد بود واقعا بسیار فجیع بود سرما منم کلن ادمه سرمایی هستم تابستونم پتو میندازم روم و میخابم زیر کولر واسه همسن بیشتر تر اذیت میشدم زود رفتیم ساتر به خیاله اینکه زودتر نوبتمون بشه که زهی خیاله باطل!!! ادامه در برنامه بعععععععععععد
لینک
پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R

   دارم میرم به تهران ببخشید دارم میرم به یزد   

عرض کنم که بالاخره بعد از ده ماه الافی نوبتمون شد بریم خدمت مقدس اونم تو بدترین موقع از نظر فصلی یعنی دیماه اونم تو یه شهر پر از جنگلهای طبیعی و ابشارهای خروشانی که از پایین به بالا جریان دارندی شهر قنات و قنوت و قیام و قطاب یزد .سه شب قبل از عظیمت نیز این اسماعیل که به ما چندین روز قبلش زنگ زده بود که فلان تاریخ بیا به مهمانی من و جایی قرار نگذاری و هر چه گفتیم موضوع میهمانی چیست نگفت تا به خیال خود ما را سوپروایزر کند که البته زهی خیال باطل بود چون یکی دیگر از دوستان داستان را تابلو کرد و ناخاسته موضوع را لو داد و شب هنگام بیست و هشتم اذر ماه رفتیم به گودبای پارتیی که برای ما گرفته بودندی و کلهم اراذل و اوباش جمع بودندی و خلاصه اینکه حالشو بردیم و در برگشت به پیش زاینده رودمان رفتیم و (انزمان هنوز زاینده جوب نشده بود) و حالشو بردیم و اهی کشیدیم که دو ماه نمشیود تو را دید یعنی؟؟!!!دو, روز قبلش رفتیم اون زلفکانمون رو با نمره 10 بزدیم انهم در حضور دوستانی لوده که اخر سر فهمیدیم فیلممان را هم برداشته اند و اگر پور حسن میدانست که این اتفاق قرار است بیفتندی و ما ان زلفان پریشانمان را قرار است بزنیم عمرا نمیگذاشت ما به خدمت مقدس برویم. خلاصه صبح زود شدو وقت رفتن شدو و رفتیم اونم .رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به شهرک ازمایش و انجا ازدحام عزیزانی را مشاهده نمودیم که قصد دفاع از مرزها را داشتند و صحنه هایی دیدیم که دل انسان را خون میکرد انسانهایی با سیبیلهایی بنا گوش در رفته و شونصدو هفتاد سال سن که با والدین محترم امده بودند و همینجور بساط گریه و زاری براه انداخته بودند و هر که نمیدانست گمان بردی که قرار است اینان به خط مقدم کارزار بروند و دیگر برگشتی در کارشان نیست .ما نیز چون یک انسان پر از بی حسی با این فرشیده (....) که با سماجت بی حدش ما را قانع کرد که برساندمان به مکان انجا به هر هرو کرکر پرداخته بودیم و سپس ماچ و موچ مرسومه را کردیمو گفتیم خب برو گمشو دیگه دستت درد نکنه ما رو رسوندی برو دیگه اونم رفت و منم رفتم داخل همه نشستیم اسامیو نوشتنو برگ سفیدا رو گرفتن و تقسمات و خوندن و هر که یه سمتی افتاد و از همان روز اول خوش شانسی ما معلوم شد و تا اخر نیز به همین منوال ادامه یافت که خدا را شاکریم و دمش گرم. همون روز اول گفتن که یزدیا برن خونه صبح چها رم اونجا باشن ساعت هشت صبح اگه هم دیر برن دیگه پذیرش نمیشنو کارشون تمومه و غیبت میخورن مام گفتیم نه بوبو .هیچی خلاصه خوشحالو خندان زدیم بیرون که سه روزش پرید به همین راحتی زنگ زدیم به این بز حالا که دلش میخاد گفتم کجایی برگرد ما را با خود ببر که گفت من الان دروازه شیرازم با خانم فلانی گفتم خوب نمیخاد برگردی این کجا بود صبح اول صبح هنو ساعت هفت نشده سوارش کردی گفت اتفاقی بود!! گفتم اره جونه عمت؟!! داشتیم تاکسی میگرفتیم که سوار بشیم ییهو حسین دادخواه رو دیدم از بچه های یونی که اون دوستش اونجا بود با ماشین و مام سوار شدیم اومدیم خلاصه خونه تا خودمان با پای خود مجددا عظیمت کنیم به یزد تو این چن روزم که اینجا بودیم هی خوشحالی از خودمان در کردیم مخصوصا وقتی صدای بعضی انسانها را نیز شنیدیم که زنگمان زده بودند انهم به گمان اینکه ما نیستیم و دیگر رفته ایم ولی ییهو دیده بودند هستیمو تعجب کرده بودندی ولی ما به فضا رفتیم از شنیدنشان و دیگر هیچ. ادامه در برنامه بعععععد
لینک
جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R

   بازگشت دایناسورها   

پنج روز پیش میان انبوهی غصه و دل تنگی و نگرانی و بلاتکلیفی، وسط کوهی از درد و اندوه و ترس و استرس و خوشحالیو پشتک پ وارو و نیم وارو و بالانسو افتاب مهتابو هم چنین وسط اقلن خیلی تا تار موی سفید که دیگه تابلو شدنو هر کی ما رو میبینه میگه چرا اینا این رنگینو منم هی میگم عزیز من اینا مده کلی پول خرج کردم تا اینا این رنگی بشن بیست و یکساله موندم و بیستو یکسالگیمو چه جشنی گرفتم با شکوه و عظمت بینهایت عجیبا غریبا.پارسال این موقع کجا بودیم امسال کجاییم سال دیگه کژاییم. خب ما اومدیم ولی میخام ایندفعه خاطرات دو ماه دوره اموزشی تو پادگانه ببخشید هتل بازم بپخشید ما که رفتیم مسافرخونه شده بود مسافرخونه خاتمی یزد رو بنویسم .بنیویسم که چی بر سره یک مشت دکترو مهندسو بیکارو عاشق و فارق اومد.وقایعش قشنگه بزودی در سینماهای اینجا اونجا همه جا
لینک
پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸ - A.R